
آنچه که افراد دارای قدرت روانی انجام نمی دهند
دو ترفندی که مرتبه بعد موقعی خود را نگران یافتید می توانید بکار گیرید.
نگرانی ناشی از میلی به تحت کنترل بودن است. ما اغلب می خواهیم محیط خودمان یا پیامد هر موقعیتی را کنترل کنیم.
اما هر چه بیشتر سعی کنید هر چیزی پیرامون خودتان را کنترل کنید، نگرانی و اضطراب بیشتری احساس می کنید. این سیکل معیوبی برای شکستن است: نگرانی، تلاش برای بدست آوردن کنترل، ناتوانی در کنترل، نگرانی دوباره
تکرار نگرانی راجع به اتفاقاتی که نمی توانید کنترل کنید شبیه وضعیت اقتصادی یا رفتار فرد دیگری، قدرت روانی که برای بهترین نمونه خود بودن به آن نیاز دارید را تخلیه می کند.
علاوه بر آن، به عادات سمی دیگر شبیه سرزنش خیلی زیاد خودتان یا سازماندهی و کنترل آزار دهنده جزئیات کار دیگران نیز منجر می گردد.
خوشبختانه، مجبور نیستید که یک «غصه خور» مادام العمر باشید. بلکه می توانید ذهن خودتان را کنترل کنید و مغزتان را برای متفاوت اندیشیدن پرورش دهید.
دو ترفندی که مرتبه بعد هنگام نگرانی خود در خصوص اتفاقات غیر قابل کنترل می توانید بکار گیرید بشرح ذیل هستند:
۱) در وجود خودتان یک حس کنترل معقول را پرورش دهید.
آنچه که تحت کنترل تان هست و آنچه که نیست را شناسایی کنید. برای مثال، می توانید کنترل کنید که چقدر آگهی های بازاریابی تان چشم گیر باشند، اما نمی توانید خرید محصول خودتان توسط مردم را کنترل کنید.
بعلاوه، می توانید به کارکنان خودتان هر ابزاری که برای موفقیت نیاز دارند بدهید، اما نمی توانید آنها را برای بهره ور بودن کنترل کنید.
هنگامی که به یک موازنه سالم کنترل می رسید، پی می برید که قادرید نگرش و رفتار خودتان را انتخاب کنید، اما خیلی از فاکتورهای خارجی را نمی توانید کنترل کنید.
بنابراین، وقتی با مشکلی مواجه می شوید یا رنج و ناراحتی را تجربه می کنید، از خودتان بپرسید «آیا این مشکلی است که می توانم آن را حل کنم؟ یا نیاز دارم چگونگی احساسم راجع به آن را تغییر دهم؟»
اگر مشکل تحت کنترل تان هست، به رفع آن بپردازید. اما اگر از کنترل تان خارج است، بر تغییر حالت احساسی خودتان تمرکز کنید. برای رفع و رجوع احساسات ناخوشایندی که هنگام وقوع اتفاقات خارج از کنترل بروز می کنند، از روش های مقابله ای سالم مانند مشغول شدن به یک سرگرمی یا مدیتیشن استفاده کنید.
۲)زمانی برای نگرانی برنامه ریزی کنید.
اکثر کسانی که در جستجوی راه حلی برای توقف نگرانی به دفتر تراپی من می آیند. روشی سریع و آسان می خواهند. اما هیچ ترفند سحرآمیز یا قرص ویژه ای وجود ندارد که نگرانی را بلادرنگ متوقف سازد.
لکن، یک ترفند روانی وجود دارد که می تواند کمک کند تا نگرانی تان را کنترل کنید. این ترفند مستلزم برنامه ریزی زمانی برای نگرانی است. اگرچه در ظاهر مضحک بنظر می رسد. اما واقعاً اثر بخش است و برای پشتیبانی از آن تحقیقاتی وجود دارد.
هر روز ۱۵دقیقه برای نگرانی وقت کنار بگذارید. بر روی تقویم تان آن را علامت بزنید یا به برنامه زمان بندی خودتان اضافه کنید. به چیزی مشابه «من از ساعت ۷تا ۷:۱۵هر شب غصه می خورم» بیندیشید(اگرچه ممکن است نخواهید درست قبل از زمان خواب نگران شوید. زیرا ممکن است شما را بیدار نگهه دارد».
هر وقت خودتان را خارج از چارچوب زمانی تان در حال نگرانی یافتید، به خود یادآوری کنید که زمان نگرانی نیست و زمان فراوانی در جدول زمانبندی خودتان برای اندیشیدن به آن نگرانی ها دارید.
بمجرد اینکه به زمان نگرانی خود رسیدید، راجع به همه آنچه که می خواهید غصه بخورید. بنشینید و راجع به همه نگرانی هایی که خارج از کنترل تان هستند بیندیشید. اگر ترجیح می دهید حتی می توانید آنها را بنویسید.
پس از آنکه ۱۵دقیقه گذشت، به خودتان بگوئید که زمان برگشت به زندگی روزانه است. برخیزید و به کسب و کار معمول خودتان مشغول شوید. تحقیق نشان می دهد که با تمرین پیوسته، نگرانی هایتان را فقط به مدت ۱۵دقیقه در روز محدود می کنید. در صورتیکه ۲۴ساعت ۷روز هفته نگران بودید، این پیشرفت بزرگی است.
*ماهیچه روانی خود را بسازید
قویتر شدن روانی مستلزم برخورداری از یک حس کنترل متوازن است. در مجموع، کارهای زیادی می توانید برای افزایش شادی و شانس موفقیت خودتان انجام دهید، اما هر فاکتور پیرامون خودتان مانند آب و هوا، اقتصاد یا چگونگی رفتار سایر مردم را نمی توانید کنترل کنید.
هر وقت نگرانی راجع به اتفاقاتی را که نمی توانید کنترل کنید متوقف سازید، زمان و انرژی بیشتری برای اختصاص به اتفاقاتی دارید که بر روی آنها کنترل دارید. چنین نگرشی می تواند برای رسیدن به حداکثر پتانسیل تان کلیدی باشد.
منبع؛ https://www.psychologytoday.com
ترجمه و تلخیص:غریب واحدی پور

نگرشی مبتنی بر احساسات در خصوص یک مشکل عمومی
پست شده؛ ۲۳فوریه۲۰۲۴
نکات کلیدی:
۱) کمال گرایی می تواند بعنوان یک مکانیزم دفاعی حفاظتی عمل کند.
۲) درک احساسات(هیجانات) به شل کردن چنگک کمال گرایی کمک می کند.
۳)مثلث تغییر راهنمایی برای بهبود کمال گرایی است.
ما بعنوان کودکان، احساسات قوی و سترگی داریم که مقابله تنهایی با آنها خیلی سخت و طاقت فرسا است. مغزها و بدن های خردسالان برای آسودگی و تسکین به بزرگسالانی نیاز دارند. اما موقعی بزرگسالان به هر طریقی نتوانند یا نخواهند کودکان را تسکین دهند، ذهن های جوان باید با خلق مکانیزم های دفاعی که آنها را از خردشدگی احساسی باز می دارد به روش مقابله تنهایی متوسل شوند. کمال گرایی یکی از چنین مکانیزم های دفاعی است.
وسواس فکری راجع به کامل بودن، عملی است که برای جلوگیری از تجربه درد و رنج، ما را از احساسات خودمان و ارتباط با بدنمان دور می کند. در واقع به درون ذهن وسواسی خودمان فرار می کنیم.
موقعی مردم به من می گویند که می خواهند کامل و بی عیب باشند، من مثلث تغییر را توضیح می دهم آنگونه که می توانند وسواس های عملی و صدای کمال گرایانه خودشان را بشناسند و درک کنند. من به آنها یاد می دهم تا به بخش های کمال گرایانه ذهن خودشان گوش دهند و راجع به آنها بیاموزند.
برای مثال، امکان دارد بگویم که« آیا می توانید از بخش کمال گرایانه خودتان بپرسید چگونه از شما حفاظت می کند؟»
اگر از کمال گرایی رنج می برید، ممکن است بتوانید از آن بخش وجود خودتان همین سوال را بپرسید. شاید از اینکه جواب می دهد شگفت زده شوید. هنگامی که با بخش کمال گرای خود گفتگو می کنیم، اگرچه چرند بنظر می رسد، اما قادریم هدف ویژه ای که به آن مدد می رساند و داستان چگونگی پیدایش آن را کشف کنیم.
برای مثال، در یک جلسه تراپی اخیرم، بیمارم که او را چارلز می نامم، دچار کمال گرایی شده بود و خودش را برای هر اشتباهی ولو ناچیز شکنجه می داد. موقعی که به درون خودش برای پرسیدن از بخش کمال گرایش در خصوص چگونگی حفاظت از او رجوع کرد، جواب گرفت که«من شما را از ارتکاب اشتباهات و تحقیر شدگی حفاظت می کنم.»
بخش بعدی کار، مستلزم کنجکاوی راجع به ریشه آن باور بود. بنابراین می توانستیم راجع به آنچه که نیاز داشت بیاموزیم.
«اولین مرتبه ای که تحقیر شدن بخاطر ارتکاب یک خطا را بخاطر می آورید چه موقع بود؟»
چارلز را دعوت کردم تا به آرامی و کنجکاوی با آن احساس بد تحقیرشدگی درون بدنش هماهنگ شود و به زمان اولین خاطره موقعی که همان تجربه را داشت برگردد. هنگامی که به یک خاطره قدیم دسترسی پیدا کردیم، توانستیم خشم اصلی او نسبت به پدرش بواسطه شرمسار کردنش بعلت ارتکاب اشتباهات بی ضرری که کودکان و بزرگسالان مرتکب می شوند را پردازش کنیم. چارلز گفت نیاز داشت والدینش به او بگویند که «مانعی ندارد، موضوع مهمی نیست. هنوز پسر خوبی هستید.»
پس از آنکه خشم خودش را پردازش کرد، احساسات دیگر مانند غم و ترس هم نیازمند توجه بودند و باید از بدنش نیز رها می شدند. همه این احساسات با شروع از اوایل کودکی دفن شده بودند. بدون دریافت کمک از یک بزرگسال، این احساسات نمی توانستند به روش سالمی پردازش شوند.
اکنون چارلز بعنوان یک بزرگسال، قادر به شناسایی و تجربه احساساتش بود. با تمرین، ابزارها و تکنیک ها می توانست بر موج کامل خشم، غم و ترسش سوار شود، اجاز دهد تا انرژی احساسی اش رها گردد. این فرآیند طلیعه دستیابی به حالات عمیق تر و جدید آرامش روانی و ذهنی گردید. چارلز به یک باور واقعی رسید که موقعی اشتباهاتی مرتکب می شود، بد یا سزاوار تحقیر نیست. در نتیجه، دیگر مکانیزم دفاعی کمال گرایی بدان طریق نیاز نبود و قدرت آن محو شد.
این اصول برای همه ما اثر گذار هستند. موقعی احساسات بازداشتی و اصلی نام گذاری شوند، شناخته و مورد توجه قرار گیرند، مغز دوباره ساختاربندی می شود و اثر کمال گرایی تسکین می یابد.
*تکنیک خودیاری
توجه: بخاطر داشته باشید که موقع انجام این تمرینات بکوشید که نسبت به خودتان دلسوز و کنجکاو باشید.
این ها برخی سوالاتی هستند که ممکن است در یک جلسه تراپی برای شکل گیری آگاهی و خود ارتباطی مطلوب تر بپرسم. می توانید این سوالات را از خودتان نیز بپرسید. سپس سعی کنید به آنها جواب بدهید:
۱) به نمونه ای از مکانی بیندیشید که تقاضای کمال می کنید یا نمی توانید نقص ها یا آشفتگی را تحمل کنید. اکنون سناریویی را در ذهن مجسم کنید که به استاندارد خودتان دست نمی یابید. تصور می کنید که چه کسی در حال انتقاد از شما است(علاوه بر خودتان)؟
۲) آیا کسی در کودکی تان بود که شما را به کامل بودن تحریک می کرد یا بخاطر او باید کامل می بودید؟ یا کسی بود که برای شما خیلی ناقص باشد؟
۳) موقعی اولین مرتبه را بخاطر می آورید که راجع به کامل بودن وسواس داشتید چند ساله بودید؟آیا شخصیت آن کودک را می توانید در چشم ذهن خودتان ببینید؟ دقیقا چه چیزی می بینید؟
۴) چه رویدادها یا روابطی ممکن است کوشش های فطری تان برای عالی و برتر بودن را به سمت یک بالانس ناسالم منحرف کند؟
این نوع سوالات سودمند هستند چون آگاهی پیش نیاز تغییر است. به عبارت دیگر، چیزی را که نمی دانیم وجود دارد نمی توانیم تغییر دهیم. برای مثال، اگر آگاه شوید که والدین تان موجب شدند تا خیلی سخت گیر باشید، می دانید که باید احساسات اصلی را که راجع به آنها بخاطر فقدان مراقبت و هم نوایی دارید رفع و رجوع کنید.
*مثلث تغییر و کمال گرایی
اجازه بدهید تا برای راهنمایی در خصوص چگونگی درک، شل سازی چنگک کمال گرایی و مهیا سازی شرایط بهبود به مثلث تغییر نظری بیافکنیم.
مثلث تغییر رابطه بین کمال گرایی، اضطراب، شرمساری و احساس گناه، احساسات اصلی و شخصیت های اصیل ما را طرح ریزی می کند.
کمال گرایی بعنوان یک مکانیزم دفاعی بر روی دیاگرام مثلث تغییر نشان داده می شود. طبق تعریف یک مکانیزم دفاعی، هر چیزی است که برای اجتناب از احساسات ناخوشایند انجام می دهیم. هدف از همه مکانیزم های دفاعی پسندیده است. آنها سعی می کنند از ما حفاظت کنند.
تغییر و دگرگونی کمال گرایی مستلزم:
۱) بازشناسی آن بعنوان یک مکانیزم دفاعی در مقابل حس احساسات و هیجانات خودمان
۲) تمرین تکنیک هایی مانند تنفس و آرام سازی برای تسکین اضطراب
۳)تغییر و دگرگونی شرمساری
۴)نام گذاری، تأیید و عبور از احساسات اصلی پنهان با آموختن مجدد چگونگی تجربه کامل آنها
۵) آموختن ارتباط با دیگران از طریق شخصیت اصیل خودمان، این مستلزم برخورداری از شجاعت و اعتماد به قصورها، استعدادها و مزیت های خودمان در عین حال آگاهی از احساسات مان در زمان واقعی است.
هر زمانی که متوجه کمال گرایی خود می شوید، کار با مثلث تغییر از طریق کنجکاوی راجع به احساسات پنهان موجب می شود تا میزان رسایی و شدت کمال گرایی به کندی کاهش یابد. در اینصورت امکان دارد توجه به بخش های کمال گرایانه خودمان را برای مدتی طولانی ادامه دهیم، اما دیگر کمال گرایی بر ما حاکم نیست. دیگر به آن نیازی نیست چون اکنون می توانید احساسات پنهان خودتان را تحمل کنید و بطور مستقیم به آنها بپردازید. بهترین مزیت این است که فواید صرف زمان بیشتر و بیشتر را بر روی شخصیت واقعی خودمان استنتاج می کنیم. می آموزیم که شخصیت کاملاً ناقص خودمان را بدرستی بپذیریم وحتی عاشق آن شویم.
منبع؛ https://www.psychologytoday.com
ترجمه و تلخیص:غریب واحدی پور

بهبودی از کمال گرایی بدنی
یک چشم انداز شخصی: همه چیز در مورد توجه و گرایش به احساسات پنهان است.
نکات کلیدی:
۱)کمال گرائی حفاظت است.
۲)کمال گرایی بدنی در مورد ناامنی ها است.
۳)بهبودی مستلزم توجه و گرایش به سمت احساسات خودمان است.
این پست بخش دوم از یک مجموعه است.
من می خواستم نمونه شخصی سودمندی از اثرگذاری مثلث تغییر برای غلبه بر کمال گرایی در خصوص بدنم را به اشتراک بگذارم.
سال ها از اندام انحنا دار خودم افسوس می خوردم و می نالیدم. می خواستم سینه ای تخت مشابه یک پسر یا مدل داشته باشم. فکر می کردم چاقم(البته نبودم)، در نتیجه دیوانه وار رژیم می گرفتم. این ایده که باید لاغرتر شوم، مکانیرمی دفاعی در مقابل ناامنی ها راجع به بدنم بود. در ده سال گذشته، مصمم شدم که تغییر کنم و خودم را بپذیرم.
*اثرات دوره کودکی
در بین دوستانم اولین کسی بودم که سن بلوغ را تجربه کردم. در نه سالگی بدنم تغییر کرد. خپل و گوشتالو شدم.دوستانم همه دراز و بلند یعنی استیلی داشتند که من دوست داشتم. سراسر دوره نوجوانی، دهه دوم و دهه سوم زندگی ام، این نه سالگی کوچکی ام، در چشم سرم کوتاه و گوشتالو بنظر می رسید، در نتیجه نیروی مداومی اعمال می کرد. او را از میان تردیدهای نشخوار کننده، ترس ها و فشار مزمن تلاش برای سکسی بنظر رسیدن با هدف جلب نظر مردان و پسران احساس می کردم. او را در ذهنم بعنوان یک قضاوتگر سرسخت بدنم حس می کردم.
*اثرات فرهنگی
هر کدام از ما با ایده هایی راجع به اینکه چگونه باید بنظر برسیم رشد کرده و بزرگ می شویم. این«بایدها»از تصاویری که در متون چاپی و آنلاین می بینیم نشأت می گیرند. از مقایسه خودمان با دیگران حاصل می شوند.آنها از زندگی در دنیای سرمایه داری مرد سالاری بوجود می آیند که ناامنی های زنان، تجارتی بزرگ برای محصولات و خدمات است.
خاطرات اولیه، برچسب های والدین و اثرات فرهنگی بطور عمیق بر چگونگی احساس امروز ما اثر می گذارند زیرا مغز با تجارب زیسته ما مرتبط است.موقعی که چیزی شبیه یک رابطه جدید در زندگی فعلی ما، ناامنی ها و اضطراب ها را تحریک می کند، می تواند شبیه یک درخت کریسمس، ناامنی ها و اضطراب های قدیم را روشن سازد.
در سال های نوجوانی تا دهه چهارم زندگی، ناامنی های کودکی ام را با اعتماد به نفس کاذبی می پوشاندم. اما موقعی آموختم که می توانم با استفاده از مثلث تغییر و قدرت گرایش و توجه به احساسات اصلی ام، چگونگی احساس خودم بر روی عمیق ترین سطح را برای احساس اطمینان اصیل تر تغییر دهم، احساس بهتر راجع به بدنم را آغاز کردم.
*شروع تغییر
غلبه بر کمال گرایی با آگاهی از این بخش نه ساله خودم و باورهای منفی مربوط به آن آغاز شد. من آموختم که این شخصیت جوانتر خودم را بصورت جدا از شخصیت اصیل فعلی ام تصور کنم بطریقی که بتوانم بجای قضاوت، او را پذیرفته و مورد مراقبت قرار دهم. بعلاوه، از طریق کارکرد مثلث تغییر بود که توانستم احساسات آن دختر کوچک را به روشی جدید و عمدی نام گذاری و شناسایی کنم تا به بهبودم منجر گردد.
اولین گامم برای فعال سازی مثلث تغییر، تلاش برای کنار گذاشتن آن دفاع کمال گرایانه بود. آن بخشی از شخصیتم بود که گمان می کرد باید بدن کاملی داشته باشم تا مردی مرا دوست داشته باشد. البته فقط با مشاهده زوج های دیگر و پی بردن به این حقیقت که آنها می توانند با بدن ها ناقص شان یکدیگر را دوست داشته باشند. می دانستم که چنین نگرشی از لحاظ عقلی درست نیست.
برای کنار گذاشتن این مکانیزم دفاعی، باید راغب می شدم که از افکار وسواسی کمال گرایانه ام پیروی نکنم. بلکه به درون بدنم غور کنم، به احساساتم توجه کرده و آنها را تسکین دهم.
من انجام این تمرین را در زمان واقعی آغاز کردم. موقعی با شوهرم بودم، مکانیزم دفاعی کمال گرایانه ام را کنار گذاشتم و سعی کردم خودم را دقیقاً آنگونه که بودم بپذیرم. این چالش موجب بروز خیلی از احساسات و ناراحتی فزاینده ای گردید که مرا به درهم شکستن تهدید می کرد. استقبال از خود پذیرشی، برای تحمل خیلی چالش برانگیز و دشوار بود، چون احساسات و ناراحتی بدنی ناشی از آن جیغ می زدند که«حرفش را هم نزن!»(حداقل فهمیدم که چرا برای مدتی طولانی با کمال گرایی از این احساسات اجتناب می کردم.)
مصمم برای اتکا به آگاهی ام در خصوص حالات و احساسات ، شروع به کاوش در دورنمای درونی نشیب و فراز بدنم با کنجکاوی و دلسوزی کردم. می خواستم احساسات ناراحت کننده و آشفته ساز را نام گذاری کرده، بشناسم و سپس برای آرام سازی و تسکین آنها استراتژی هایی را بکار گیرم.
من راجع به چاق و غیر جذاب بودن، متوجه شرمساری و اضطراب شدم و آنها را نام گذاری کردم. در ادامه، پی بردم که این احساسات مقصران معمول و احساساتی هستند که باید بطور مکرر روی آنها کار کنم. این ها مزمن و دائم هستند، همیشه با کمرویی راجع به بازوان، ران ها و شکم شروع می شوند. اضطراب و فروریختگی درونی شروع به شکل گیری می کند، بدنم وزوز می کند.
در آن زمان، من در حال آموختن تکنیک های متفاوت، مشابه هدایت افکارم به سمت برگزیدن این باور که شریکم مجذوب من شد(چیزی است که او گفت)و استفاده از تنفس شکمی عمیق برای آرام سازی سیستم عصبی بیش برانگیخته ام برای تسکین اضطراب بودم. با استفاده از خیال بافی فعال (تصور فعال بر توانایی اندیشیدن به تجارب گذشته و آرایش مجدد آنها به صورت افکار جدید تکیه می کند)، اشعه های لیزر دلسوزی را از قلب شخصیت بزرگسالی ام بطور مستقیم به سمت شخصیت کودکی ام بخاطر احساس بی پناهی خیلی زیاد او گسیل می کردم،که مفید بود.
موقع بروز شرمساری و احساسات دیگر، در آرام سازی اضطرابم با این تکنیک ها بهتر و بهتر شدم. بعلاوه، در شناخت شرمساری، ارتباط با آن و دلسوزی برای خودم، شبیه مادر خوبی که به بچه اش هنگامی که مضطرب و مردد است عشق می ورزد بهتر شدم. شرمساری و اضطرابم را با شریکم نیز در میان گذاشتم، بنابراین، با آن تنها نبودم. گاهی ممکن است بگویم، اکنون تا حدی احساس دلواپسی(و یا کمرویی)می کنم، بنابراین، نیاز به کم کردن فشار یا استراحت مختصر و گفتگو دارم.
با این انتقال از گوش دادن به افکار وسواسی کمال گرایانه و حتی افراط در آنها، به کار مستقیم با اضطراب و شرمساری، بر روی مثلث تغییر، از گوشه دفاعی به گوشه احساسات بازداشتی حرکت کردم. اکنون هدفم نام گذاری احساسات اصلی ام بود.
*چگونگی دسترسی به احساسات اصلی
تصور کنید که عملاً نسبت به خود احساس پذیرش و اطمینان واقعی می کردید درست همانگونه که هستید، یعنی بطرز استواری در حالت بی شیله پیله و صمیمانه شخصیت واقعی خودتان بودید. در آن صورت نسبت به کسانی که شما را قضاوت می کردند یا مورد توهین و انتقاد قرار می دادند چه احساساتی ابراز می کردید؟
موقعی که در فرآیند پذیرش بدنم بودم، دریافتم که خشمگین و هراسانم. در جامعه بخاطر احاطه شدن با تصویر زنان لاغری خشمگین بودم که بنظر می رسید باید شبیه آنها باشم. از مورد قضاوت قرار گرفتن و در نهایت طرد شدن وحشت داشتم. همچنین بخاطر تلفاتی که بعنوان نتیجه ای از آن خشم تجربه می کردم غمگین بودم، آزادگی و لذت ناشی از اطمینان به خود را دوست داشتم. همچنین متوجه تنفر نسبت به این پیغام های اجتماعی سمی و زیست فرهنگی شدم که راجع به بدن های زنان بدون از تفکر صرف در خصوص اثر گذاری بر آنان قضاوت می کنند.خلاصه ای از احساساتی که متوجه شدم بشرح ذیل هستند:
۱)ترس از طرد شدگی
۲)خشمگین شدن بواسطه مورد قضاوت قرار گرفتن خیلی خشن توسط جامعه و فشار برای لاغرتر شدن بیش از آنکه می توانستم.
۳)حزن و اندوه برای فقدان محبوبیت بطریقی که قبلاً بودم.
۴)انزجار نسبت به جامعه بیمار ما که موجب می شود مردم راجع به بدن های خودشان بطریقی احساس شرمساری سمی کنند که به امراض منجر گردد.
بمجرد اینکه احساسات اصلی و بازداشتی خودم را نام گذاری کردم، نیاز داشتم که هر زمانی با یکی از آنها در بدنم ارتباط برقرار کنم. توجه به حس های احساسات بصورتی که در بدن رخ می دهند موجب می شود تا مغز دوباره ساختاربندی شود، سیستم عصبی از نو تنظیم گردد و ما را با روش عمیق تر و قابل قبول تری به شخصیت اصیل اصلی خودمان مرتبط سازد.
یکی از اهداف اصلی کار با مثلث تغییر، تجربه کامل و رها سازی احساسات اصلی در هر زمانی است که بروز می کنند.تجربه یک احساس اصلی شامل پروسه ذیل است:
۱)نام گذاری آن
۲)حس کردن آن در بدن
۳)توجه به انگیزه ناگهانی یا نیاز
۴)ماندن با حس های بدنی و انرژی که احساس خلق می کند با استفاده از توجه ذهن آگاهانه تا زمانی که تغییری احساس شود.
نوع تغییری که بطور نمونه رخ می دهد؛ حس فروکش کردن موج احساسی، رهایی از تنش یا بروز غیر منتظره حس مختلف دیگری است که به همان طریق نیز به پردازش نیاز دارد.
عملکرد مثلث تغییر، سطح مکانیزم های دفاعی کمال گرایی را کاهش می دهد. امکان دارد که توجه به بخش های کمال گرایانه خودمان برای مدتی طولانی ادامه داشته باشد، اما دیگر کمال گرایی بر ما حاکم نخواهد بود. نیازی به حکمرانی هم نیست، چون اکنون می توانیم احساسات پنهان خودمان را تحمل کنیم و بطور مستقیم با آنها مواجه شویم. از همه بهتر، اینکه ما فواید صرف زمان بیشتر و بیشتر بر روی شخصیت اصیل خودمان را کشف می کنیم. می آموزیم که شخصیت کاملاً ناقص خودمان را بدرستی بپذیریم و حتی به مرحله عشق ورزیدن به آن هم برسیم.
همچنانکه به من مربوط می شود، هنوز از بیرون نسبتاً یکسان بنظر می آیم، چون همیشه وزنم حدود ۵کیلو گرم بالا و پایین می رود، اما از درون خیلی بیشتر در مورد خودم احساس آسودگی و آرامش می کنم. من می توانم قسمت های مختلف بدنم را بپذیرم، شیفته پاهایم هستم و همه قسمت های بدن را می پذیرم، خیلی شیفته شکمم نیستم. اما مثل قبل از درون احساس بدی ندارم و این آرامش خاطر قشنگی است.
منبع؛ https://www.psychologytoday.com
ترجمه و تلخیص:غریب واحدی پور

تجربه نیازهای متضاد هم زمان می تواند موجب شود تا احساس در جا زدن و عدم پیشرفت کنیم.
نکات کلیدی:
۱)تعارضات غالباً خارج از آگاهی بی واسطه ما هستند
۲)می توانیم اضطراب را بعنوان سیگنالی برای کشف معنای عمیق تر استفاده کنیم.
۳)شناخت هر دو جنبه یک تعارض بدون از وفق دادن اجباری خود با تعارض می تواند کمک کند.
شیلا برای یک «دختر خوب»بودن پرورش یافته بود.این «خوب بودن» همیشه برای او به معنای مهربان،یاری دهنده و بخشنده بود.برای مثال،حتی موقعی بی رمق و عاری از انرژی بود،دیدارها و مکالمات احترام آمیز روزانه با اعضای خانواده و دوستان مریض و علیل را انجام می داد.هرگز نمی توانست خودش را در اولویت قرار دهد.احساس گناه خیلی غیرقابل تحمل بود.
شیلا اکثر اوقات احساس اضطراب می کرد.او اضطراب خودش را با لرزش کمی که در تمام بدنش احساس می کرد و نیز یک سفتی ناخوشایند مداوم در شکمش می شناخت.
در اولین جلسه درمان،من به شیلا آموختم که برای کمک به فرونشاندن اضطرابش چگونه نفس عمیق شکمی بکشد بنابراین،می توانستیم احساسات و تعارضاتی را که در زیر آن قرار داشت بیابیم.من بوضوح شیلا را دعوت کردم تا برای ارتباط با بدنش ریلکس تر باشد.
من توصیه کردم«فقط به احساس لرزس درون بدنش بدون قضاوت راجع به آن یا تلاش برای تغییرش توجه کند.تلاش کند با خودش از یک موضع دلسوزی و کنجکاوی برخورد کند.»
او گزارش داد که «من دارم ریلکس می شوم،»،البته که شگفت زده نشدم.اگرچه در ابتدا عاقلانه بنظر نمی رسد،ولی توجه دلسوزانه و توأم با مهربانی به اضطراب در بدن، اغلب موجب ریلکس سازی و آرام سازی آن می شود.
من پرسیدم«همچنانکه اضطراب کاهش می یابد،متوجه بروز چه احساسی می شوید؟»
او گفت«من از انجام کارها برای دیگران خیلی خسته شده ام،اما،احساس می کنم کار درستی است که انجام می دهم.»
پرسیدم«من می شنوم که بخشی از وجودتان به وقفه ای در انجام کارها برای دیگران نیاز دارد و بخش دیگری از آن احساس می کند که مراقبت از دیگران به هزینه خودتان،کار درستی است.آیا درست درک کرده ام؟»
با قاطعیت گفت«بله»،با هیجان سرش را تکان داد،از اینکه سخنش شنیده شده و مورد تأیید قرار گرفته بود سپاسگزاری کرد.»
من تأییدکردم که «آن کاملاً یک تعارض است.»
موقعی که شیلا را ملاقات کردم،او فی نفسه به روشنی از داشتن یک تعارض آگاه نبود.بلکه فقط رنج و ناراحتی خورنده اضطراب را احساس می کرد.
*استفاده از اضطراب بعنوان یک سیگنال
تعارضات می توانند آگاهانه یا کاملاً خارج از آگاهی باشند.اما می توانیم اضطراب را بعنوان سیگنالی برای چک تعارضاتی استفاده کنیم که ممکن است در حال تجربه باشیم.بمجرد اینکه هر دو جنبه تعارض را شناسایی کردیم، احساس بهتری خواهیم داشت، چون موقعی خودمان را درک کنیم ذهن و بدن ریلکس می شوند.
موقعی که تعارض را بشناسیم،می توانیم برای کمک به خودمان گام هایی برداریم.اگر تعارض نتواند فیصله یابد،حداقل می توانیم به مصالحه ای دست یابیم که بقدر کفایت مطلوب باشد.
مثال هایی از تعارضات عمومی که ممکن است خارج از آگاهی باشند
1)کار برای انجام دادن دارم، اما بی حوصله ام.
۲)من به شما حسادت می کنم، اما دوستتان دارم.
۳)من از شما می خواهم ترکم کنید، اما از تنهایی می ترسم.
۴)من خشمگینم، اما خشمگین بودن بد است.
۵)می خواهم سفر کنم، اما می ترسم.
۶)من احساس غم و افسردگی می کنم، اما این بدان معنا است که ضعیف هستم.
و بخاطر دارید که شیلا گفت، من از انجام کارها برای سایر مردم خیلی خسته ام، اما احساس می کنم کار درستی انجام می دهم.
*توصیه هایی برای نام گذاری تعارضات و حداقل سازی اضطراب ناشی از تعارضات
می بینید که چگونه در بیان تعارضات فوق توسط مردم یک «اما»بین هر دو جنبه تعارض وجود دارد.جایگزینی این «اما»با کلمه«و»به ما اجازه می دهد تا به هر دو جنبه تعارض، احترام و اعتبار برابر بدهیم. در نتیجه تعارض برای ذهن،بدن و مغز ما، آرام تر و آسوده تر احساس می شود.
شیلا تعارض خودش را بطور مجدد اینگونه بیان کرد: من از انجام کارها برای دیگران خیلی خسته ام و احساس می کنم کار درستی است.
اکنون هدف شناخت هر دو جنبه این تعارض بود.از او پرسیدم تا بیشتر راجع به بخشی از وجودش که خیلی خسته بود و آنچه که آن بخش نیاز داشت بگوید.
او گفت «من به زمانی برای آسودگی و فراغت از مراقبت کردن نیاز دارم!»
سپس خواستم تا از بخش دیگر خودش صحبت کند، بخشی که بخاطر در اولویت قرار دادن سلامتی و بهزیستی خودش خیلی احساس گناه می کرد.
او شکوه و ناله می کرد که «نمی توانم احساس گناه را تحمل کنم.»
بالاخره،ما دو جنبه مهم دیگر این تعارض را کشف کردیم:
۱)کجا آموخته بود که خودش را در اولویت قرار ندهد: این پرسش ماهیت موضوعی مراقبت را روشن ساخت.او تجربه اش را با نسل هایی از زنان خانواده اش مرتبط ساخت که به هزینه خودشان رنج و محنت بی پایانی را متحمل می شدند.ما راجع به عواقب چنین وضعیتی هم برای آن زنان و هم برای اعضای خانواده پیرامون آنها بحث کردیم.
۲)احساس گناه واقعی و چگونگی تجربه بدنی آن: این کشف به او کمک کرد تا از احساس گناه سم زدائی کند بطوریکه بهتر بتواند آن را تحمل کند.در نتیجه،علی رغم میزان ناخوشایندی و ناراحت کنندگی تجربه آن احساس در بدنش، نباید از آن اجتناب کند.به بیان استعاره،او تحمل آن را برای دوره های طولانی تر و طولانی تر تمرین کرد،لذا ماهیچه های جدیدی ساخت که به او کمک کردند تا انتخاب های متعادل تر و جدیدی داشته باشد.
شیلا قادر بود هدف جدیدی برای خودش تعیین کند.او به بدنش گوش می داد تا میزان استرس اعمال شده به آن را حدس بزند.سطح استرس خودش را بر روی یک مقیاس ۱تا۱۰،با ۱۰بیشترین استرس که در هر زمانی ممکن بود تجربه
کند و۲حالت ریلکسی و آسودگی، پایش می کرد .اگر در روز ویژه ای،استرسش از سطح ۶تجاوز می کرد، خودش را در اولویت قرار می داد تا سطح استرسش بطور ایده آل به ۴یا پایین تر کاهش یابد.برای چنین کاری برانگیخته شده بود،چون می دانست که هم سلامت بدنی و هم سلامت روانی اش بخطر افتاده بود.
برای محقق شدن این هدف،شیلا و من به منطور تحمل احساسات گناهی که می دانستیم بطور اجتناب ناپذیر بروز می کنند استراتژی هایی را مورد بحث قرار دادیم.او همچنانکه برای تسکین و آرام سازی احساس گناه از خود دلسوزی و خود گفتگویی مثبت استفاده می کرد،از موضع متفکرانه و آگاهانه ای برای توجه به احساس گناه در بدنش بهره می برد.این مدیتیشن آگاهانه را برای تسکین احساس گناه بیازمائید.
تعارضات بخشی از زندگی هستند. مرتبه بعد که احساس اضطراب کردید،به این ایده بیندیشید که ممکن است راجع به چیزی در تعارض یا کشمکش باشید.سپس با ترکیبی از گوش دادن به اضطراب در بدنتان و تفکر راجع به چیزی که ممکن است شما را در تعارض قرار داده باشد،سعی کنید تعارض تان را روشن و شفاف سازید.بدون از اینکه مجبور به رفع تعارض باشید،هر دو جنبه آن را بشناسید.ما اغلب با گوش دادن به هر دو جنبه تعارض،به راه حل ها می رسیم.اغلب پذیرش صرف یک تعارض دشوار،اصطراب را تسکین خواهد داد.می توانید ابزارها و تکنیک های متنوع فوق الذکر را بیازمائید تا دریابید که کدام یک از آنها به شما کمک می کنند.
منبع؛ https://www.psychologytoday.com
ترجمه و تلخیص:غریب واحدی پور
I don't believe in love at first sight because my mother started loving me before seeing
me
Luffina Lourduraj
"من عاشق شدن در نگاه اول را باور ندارم زیرا مادرم عشق ورزیدن به مرا قبل از دیدنم آغاز کرد."
تنها راه جلوگیری از انتقاد,هیچ کاری انجام ندادن,هیچ چیزی نگفتن و هیچ کسی نبودن است."ارسطو"
بهترین آمادگی برای فردا حداکثر تلاش و بهترین عملکرد امروز است.
در هوای ابری دیگران رنگین کمان باشید
زندگی را جدی نگیرید.زیرا از آن زنده بیرون نمی آیید.
25درصد زندگی اتفاقات و 75درصد آن عکس العمل به این اتفاقات است.